|
بیچاره مترسک سر تا سر سال از مزرعه مراقبت کرد در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد پاداش وفاداری جز این نیست.
داستان مردم شهر من ، داستان پسرک فال فروشی است که کف خیابان برای یک لقمه نان میگرید! چهره زیبای دستان خسته یک پدر برای عیدی دخترش ! پینه های دست مادریست برای یک جرعه نفس! آری داستان ، داستان فقر است.
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان
فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ،
اما باغ آنها بی انتهاست !
با شنیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه کرد : متشکرم پدر ، توبه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !!!
یکی ثروتش هزاره.... یکی با دستای پاره
كجايي تو خداوندا؟ بيا پايين از آن بالا ببين اين سلطه غم را ببين آن كودك تنها كه جا مانده در اين دنيا ببين آن مادر غمگين كه از اشكش زمين گرييد تو آن بالا چه خنداني چه خوشحالي چه شاداني تمامش كن دگر اين بار تو از سنگ است دلت انگار همه غمگين،همه مغموم همه شاكي از اين معبود چه اميدي در اين بودن در اين ماندن در اين ديدن تو از خاك آفريدي درد و ماتم را نه انسان را بيا پايين از آن بالا نترس از دست آدم ها جهانت را نمي خواهم تو را سرور نمي دانم دلم تنگ است، از اين دنيا از اين فقر و از اين فحشا كجايي تو خداوندا؟ نديدم عدل و دادت را...... ما کجای این دنیا ایستاده ایم ؟؟؟ چرا اینگونه شد ؟؟؟ دیروز دلم گرفت وقتی بارون بارید قلمم رو که برداشتم دیدم این نوشته رو نوشتم ... میخواهم شروع کنم به نوشتن با قلمی سیاه رنگ ازاین دنیای سرد و بی روح، با دلی آکنده از اندوه و درد این روزگار وحشی صفت ... براستی در این متروکه ی سیاه که هر کس به خود می اندیشد و بس چه باید کرد ؟؟؟ مدتها ست در این اندیشه غوطه ورم که با این گرگهای به ظاهر انسان نما چگونه باید بود ؟؟؟ با این فقر که دنیای پر از قشنگی بچه های معصوم را تبدیل به جهنمی سوزان کرده چه می بایست کرد ؟؟؟ آیا راه گریزی نیست ؟؟؟ تا به کی باید به جرم فقر این فرشته های بی گناه به لجنزارها کشیده شوند ؟؟؟ آیا کسی نیست فریادهای بی صدای آنها را بشنود ؟؟؟ آیا کسی نیست که بداند گرسنگی و نداری چیست ؟؟؟ آیا کسی نیست که بداند در این اجتماع کثیف فقر بیداد می داند؟؟؟ آیا تا بحال از خود پرسیده اید که برای چه پا به این دنیای پر از نیرنگ گذاشته اید ؟؟؟ آیا برای تماشای زجر کشیدن انسانهای پاک ؟؟؟ در این دنیای ما ، دنیایی که پر شده از سیاهی ، دروغ و تظاهر ، جایی که سکوت خودنمایی می کند وکسی قدرت فریاد ندارد ؟؟؟ چگونه باید آرام بود و سخنی نگفت. دیگر جایی برای یاسهای سپید نیست ، زیراکه باید درحسرت دستانی بی آلایش و پاک بمیرند آیا این طبیعت دنیاست ؟؟؟ افسوس من از این است که چرا اینهمه تفاوت باید بود ؟؟؟ که یکی در خواب ناز و دیگری در به در جایی برای ساعتی آرام خفتن و دقایقی بی دغدغه برای آسوده نفس کشیدن ... آیا این انصاف روزگار است؟؟؟ پس لعنت به این اجتماع و لعنت به این سرنوشت شوم که مثل شوکران تلخ و کشنده است ... من می ترسم از این قانون جنگلی ... از این آدمکهای هار شده که دین و دنیای خود را به فراموشی سپرده اند . اما کاش می دانستم این اعتراض نامه خود را به که باید دهم که پاسخی برایش داشته باشد آیا کسی هست که به سوالهای بی پاسخ من، این حقیر کوچک ، جوابی دهد آیا کسی هست که در این قربانگاه برای اندک زمانی هر چند کوتاه آرامش را به من هدیه دهد ؟؟؟ می دانید دلم برای دخترکی سوخت که به اجبار نداری تنش را مهمان جسمهای هرزه کرد... او اشک ریخت و نالید اما آیا کسی دلش برای او سوخت ؟؟؟ آیا کسی او را فهمید ؟؟؟ اما همه او را ننگ جامعه می دانند اما کاش کمی فقط اندکی ، انصاف داشتیم و دنبال دلیل بودیم ...که چرااااا؟؟؟ یه جایی متفاوت تر ار همه جا ... كانون اصلاح و تربیت یكی از بهترین جاهایی كه مسیر دختران فراری به آن ختم میشه .وقتی اسم کانون اصلاح و تربیت میآد، تصور خیلیها یه عده پسر نوجوان با سرهای تراشیده است که لباسهای خاکستری یکجور پوشیدهاند و زیر آفتاب قدم میزنن. این درسته اما همهاش نیست. کمی اون طرفتر از ساختمانهای بلند کانون پسران، یک خوابگاه و چندساختمان هم هست که به اون میگن کانون دختران. ظهر و هوا تقریبا خوب دخترها منتظر نشستهان تا برون باشگاه. وقتی خبر میرسه به خاطر اعزام 3 نفر از بچهها رفتنشون لغو شده، چارهای انگار ندارن جز اینکه بنشینن روبهروی یک تازهوارد تا کمی با او گپ بزنن و وقتشون بگذره. جواب اولین سؤال کافی تا معلوم بشه اینجا کجاست. ـ «خوش میگذره؟» ـ «نه، اینجا که جای خوش گذشتن نیست». ریحانه میگه ۲۱ سالشه اما به دادگاه گفته ۱۶سالشه تا مجازاتش سبک شود. صورتش هم به ۱۶ سالهها بیشتر میخوره. آدم باورش نمیشه با این سن بچه داشته باشه اما علیرضایش حالا باید ۴ساله باشه. شوهرش که ولش کرده، برگشته خو نه ماماش؛ «مامان و بابام هر دو از صبح تا شب سر کار بودن. بدبخت مامانم واسه ما کار میکرد ولی من خیلی اذیتش کردم». کراک مصرف میکرده، ولگردی میکرده، رابطه نامشروع داشته و شاید چیزهای دیگری که نگفته باشد. حالا بعد از همه اینها، تنها امیدش این است که خواهر کوچکترش مثل خودش نشه. ریحانه هم مثل خیلیهای دیگر روی دستش پر از جای بریدگی . یه بریدگی عمیق از پایین تا بالای ساعدش، دل آدم را ریش میکنه. رعنا هم همینطوریه. میگویه با ژیلت اینطوری کرده. اولین حدس اینه که خواستن خودکشی کنن اما جای این همه بریدگی خیلی غیرعادی به نظر میرسد. مددکارشان میگه: «مال اینجا نیست، مال بیرونه. بین خودشان این خط و خطوط یكجور افه است. با کسی که دعوایشان میشود، آستین را میدهند بالا، طرف میگرخد». اینجا این کارها ممنوع است. هیچ چیز خطرناکی هم دمدست بچهها نیست تا یک وقت کاری دست خودشان یا بقیه ندهند. حتی پنجرهها هم طلقی هستند. با این حال دعوا بین بچهها کم نیست. هر بحث کوچکی به راحتی تبدیل به دعوا میشود. دلیلش هم معلوم است؛ هیچکدام از بچههایی که اینجا هستند از لحاظ روحی و عصبی در شرایط عادی نیستند. کافی است همیشه یادت بماند که دیوارهایی بلند بین تو و بیرون هست. با وجود اینکه رابطه بین مددکارها و مددجوها اصلا شبیه رابطه زندانی و زندانبان نیست اما گاهی بعضیها دست به فرار هم میزنن. طبیعی هم هست چون بلافاصله بعد از کلمه «زندان»، کلمه «فرار» به ذهن آدم میرسه. کافی است میلههایی باشه که تو را از دنیای بیرون جدا کنه تا آدم برای فرار وسوسه بشه. سیمین وریحانه بارفرارکردهان اما گرفتهاندشان. حتی از میلهها نتوانستهاند آنسوتر برون. آغاز بدبختی بیشتر دختران کانون از خانه فرار کردهاند و این سرآغاز بدبختیهایشان بوده. کافی است یک بار مسیر دخترهای فراری را دوره کنید؛ وضع ناجور خانوادگی، فرار از خانه، ولگردی، بیپولی و بیجایی و هر کوفت دیگری که آن بیرون منتظر آدم است و بعد؛ راهی برای سیر کردن شكم یا سقفی برای خوابیدن. جرمهایی مثل قتل، سرقت مسلحانه و ضرب و جرح بین دخترها خیلی کمتر از پسرهاست. دلیلش هم معلوم است. پسرها برای پول درآوردن برای خودشان و گاهی خانوادهشان دست به خلاف میزنند و برای همین به خلافهایی رو میآورند که پول درست و حسابی تویش باشد. اما دخترها دیگران را مسئول تامین خودشان میدانند؛ هم تامین مالی و مهمتر از آن تامین عاطفی. اینطوری میشود که از خانه فرار میکنند و بعد دنبال کسی میگردند که آویزانش شوند. این وسط کافی است یک گرگ هم پیدا شود و به آنها وعده پول یا محبت بدهد تا فرار از خانه تبدیل به یک جرم شود. تقریبا ۹۰درصد دخترهایی که اینجا هستند، خانواده درست و حسابیای نداشتهاند؛ بچههای طلاق، والدین جدا از هم، والدین معتاد و خلاف و خانوادههایی شبیه اینها. حالا هم خیلیهایشان تقصیر را میاندازند گردن مادر و پدرهایشان. مهسا که تمام تقصیرها را متوجه مادرش میداند؛ «مامانم دوستم نداشت. اصلا دختر دوست نداشتند. خانم دکتر راهب، در زمینه دختران فراری مطالعات زیادی داشته است. گذشته از تحصیلات آکادمیک، تجربه مددکاری در مرکز امیدوار، سرپرستی مرکز ارشاد و سرپرستی مرکز مداخله در بحرانهای اجتماعی را هم دارد. برای همین، سراغ ایشان رفتم تا از دید کسی که سالها با دختران فراری از نزدیک کار کرده، در مورد آنها حرف بزنم. اول هم روی یك نكته تأكید كرد: «باید دختر فراری را از فرد مجرم جدا كنیم. بهرغم اینكه ولگردی خودش جرم است اما نمیتوانیم بگوییم هر دختری كه فرار میكند، مجرم است. یا اینكه بخواهیم دختر فراری و زن روسپی را یكی كنیم. این درست نیست». چرا دختران فرار میكنند؟ یك عده به خاطر فقر اقتصادی شدیدی كه در خانواده آنها وجود دارد و به دلیل برآورده نشدن نیازهایشان فرار میكنند. این دخترها فكر میكنند با فرارشان میتوانند امكانات بهتری را از جامعه بگیرند. بعضی دخترها اغفال میشوند یا به خاطر بسته بودن خانواده، فرار میكنند؛ یعنی دختری با پسری دوست میشود و خانواده به هیچ عنوان آن را نمیپذیرد. دختر در محل یا شهری كه زندگی میكند، برچسب میخورد و احساس میكند دیگر راهی ندارد جز اینكه از خانه فرار كند. یكی دیگر از دلایل فرار، آشفتگیهای خانوادگی است؛ تعارضات خانوادگی، خانوادههای طلاق، خانوادههایی كه پدر معتاد است، مادر معتاد است، پدر زندانی است، مدیریت خوبی در خانه وجود ندارد، وجود ناپدری، وجود نامادری و چیزهایی مثل اینها. تعارضات خانوادگی و آشفتگیها، یكی از مهمترین علتهای فرار است. مسئله دیگری كه به عنوان دلیل فرار وجود دارد اما كسی فكرش را نمیكند كه در ایران هم وجود داشته باشد، بحث ناامنی در خانواده است؛ یعنی در خانوادهای كه دختر مورد سوءاستفادة جنسی پدر یا برادر قرار گرفته یا احساس میكند كه ممكن است این اتفاق برایش بیفتد. ما موردی داشتیم كه خودش و خواهر كوچكش به دلیل این ناامنی از خانه فرار كرده بودند. خیلی از این بچهها در سن كم فرار میكنند و سیستمهای حمایتی را نمیشناسند. به همین دلیل، پناه میبرند به اولین كسی كه در كنارش احساس امنیت بكنند. این اولین نفر ممكن است مردی باشد كه آنها را بدتر دچار آسیب كند. عامل دیگری كه برای فرار دختران ذكر میشود، اختلالات روانی یا عقبماندگی ذهنی در سطح مرزی است. در تقسیمبندی بچهها، از نظر هوشی یك گروه عقبماندههای ذهنی هستند و یك گروه بچههای مرزی كه مرز عقبماندههای ذهنی و بچههای سالم هستند. بچههای مرزی، خیلی زود فریب میخورند. چهرهشان هم نشان نمیدهد كه مشكل دارند اما به لحاظ هوشی طوری هستند كه خیلی سریع تحت تاثیر قرار میگیرند. دختران فراری كه در تهران بازداشت میشوند، خیلیهایشان دخترهایی هستند كه در شهرستانها یا حتی روستاها زندگی میكنند. گاهی اوقات، باندهای فساد در شهرستانها جا میگیرند و خیلی راحت دخترهای یک شهرستان یا روستا را راهی تهران میكنند. بعضی از این دخترها در باندها گرفتار میشوند و به جاهای دیگر فرستاده میشوند و بعضیهایشان هم گرفتار نیروی انتظامی میشوند. گاهی اوقات هم تهاجم فرهنگی عامل فرار است. تهاجم فرهنگی كه فقط از غرب به شرق نیست. همین تلویزیون كه تصویرش در یك روستا پخش میشود، دختر روستایی را به این فکر میاندازد که حالا چه خبر است در تهران! باید بلند شوم و بروم تهران! و واقعا این اتفاق میافتد و بچهها خیلی آسیب میبینند. بعضی شیوههای تربیتی خانوادهها هم روی فرار دختران تاثیر دارد. مثلا خانوادههایی كه خیلی متعصب هستند و از روشهای استبدادی برای تربیت استفاده میكنند یا خانوادههایی كه از بچههایشان غافلاند؛ نه اینکه آزادی بدهند چون آزادی دادن به بچهها خوب است اما غافل بودن نه. معمولا پدر و مادرهایی كه خودشان مشكل دارند، اینطوریاند. علت دیگر فرار در خیلی از شهرهای کشور، مسئله ازدواج و اجبار در آن است. ما مواردی داشتیم كه اینها به دلیل جبری كه در خانواده در مورد ازدواجشان وجود داشت، فرار كرده بودند. چه تصوری از فرار دارند؟ دخترهایی كه فرار میكنند، تصورشان از فرار، بهدست آوردن شرایط واقعا خوب است. اما این تصویر رؤیایی شاید فقط 24 ساعت طول بكشد! خیلی از این بچهها بعد از 24ساعت، فجایعی را تجربه كردهاند كه درك كردناش خیلی سخت است؛مورد تجاوز قرار گرفتهاند، كتك خوردهاند، خانههایی كه از ترس بهشان پناه میبرند و بعد آنجا آسیب میبینند... ولی واقعا اكثرشان دنبال یک زندگی خوباند و میخواهند محبت را تجربه كنند یا استقلال و خود بودن را؛ یعنی دنبال یک امید واهی هستند. من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد!!!!!!! امروز رفتم توی یه سایت مذهبی چرخ میزدم... یه جایی دیدم نوشته هر که میخواهد دل تنگت بگو... داشتم فکر می کردم چی بنویسم! دلم تنگه یا نه؟؟!! با خودم گفتم چرا دلم تنگ باشه؟؟!! وقتی اعتقاد دارم که خدایی به این مهربانی هست که همیشه کنارمه.... خدایی که توی آسمانهای بالا نیست بلکه از رگ گردنم به من نزدیکتره ، "و خدایی که در این نزدیکیست!!"، خدایی که دوستم داره و من ایمان کامل دارم که هیچ وقت تنهام نمیذاره!! حتی اگه بهش کفر بگم! حتی اگه قدرش رو ندونم... خدایی که آنقدر بزرگواره که آدمها رو دوست داره با تمام وجود،آدمهایی که فقط خدا رو دوست دارن وقتی آرزوهاشونو بر آورده می کنه!! داشتم فکر می کردم این همه عظمت، این همه بزرگواری، این همه عشق! وقتی آدم همچین خدایی داره دیگه به قول مامانم چیش کمه"مگر اینکه خوشی لگدش زده باشه " دیدم با وجود همچین خدایی که توی تمامی لحظه هام زندگیم احساسش می کنم،"خدایی که همیشه با من بوده و هست!"، دیگه دلتنگی اصلا معنی نداره، داره؟؟ برای همین منصرف شدم از اینکه چیزی بنویسم، نگاه نوشته های آدمها کردم!!! نمیدونم چرا یکدفعه یاد بچگی هام افتادم؟! یاد یه بازی که وقتی بچه بودیم میکردیم.. توی این بازی یه نفر دستاشو می آورد جلوی صورت آدم و دو بار دستاشو محکم به هم میزد ( کف زدن! ) و هر بار یه جمله رو میگفت، اول میگفت؛ از خدا بترس!!!!!!!!!!!!!!! و بعد میگفت؛ از سگ سیاه نترس!!!! ( نمی دونم سگ سیاه نماد شیطان بود یا صدام یا آمریکا !!!) و برنده کسی بود که وقتی میگفتند از خدا بترس پلکاشو به هم بزنه ( این نشان دهنده ترس از خداست!!) و وقتی میگفتند از سگ سیاه نترس! پلکاشو به هم نزنه!! ( یعنی از سگ سیاه نترسه!) خوب معمولا آدم برای بارهای اول آدم نمی تونه کنترل کنه و هر بار که دستشونو می یارند نزدیک صورتش میبره عقب و پلک میزنه ... مخصوصا اگه با یه بچه پنج ساله طرف باشی چون به جز پلک زدن کلی خندشم میگیره وقتی می خواد بازی کنه ( اما این یه بازی جدی بود و شو خی نداشت و یادمه من لپامو محکم میگرفتم با دستام که خندم نگیره!!) خلاصه کلام من بعد از کلی تمرین بلاخره تونستم و جلوی پلک زدنم رو بگیرم... اما اینبار یه اشتباه بزرگ کرده بودم اون همه اینکه مفهوم بازی رو اشتباهی دریافت کردم و اون اشتباه این بود که من میگفتم از خدا نترس و از سگ سیاه بترس!!! و چشمام رو هم به عکس می بستم!! یه روز که همه بچه ها با هم جمع بودیم با افتخار رفتم جلو و گفتم من هم بلدم از این بازی ها بیاین ببینید!!! یکی از بچه ها که همین الان هم یه سیستم مذهبی خیلی خشک هست آمد جلو صورتش رو توی فاصله 35 سانتی از صورتم گرفت و توی یه چشمام نگاه کرد ( قابل توجه: ما دو تا خیلی از هم بدمون می آمد چون از همون بچگی خیلی خشک و جیغ جیغو بود !! ) یه نگاه که یعنی هه خیال کردی الان همچین از ترس چشاتو ببندی! و بعد دستاشو آورد جلو با صدای جدی گفت از خداااااااا بترس و کف زد ...... و من چشمامو نبستم و وقتی گفت؛ از سگ سیاه نترس و دوباره دستاشو به هم زد من چشمامو بستم.. یه دفعه یه نگاه پیروز مندانه توی چشمام کرد و داد زد گفت بچه ها نگاه کنین از خدا نمی ترسه!!!!!!!! من مات و مبهوت نگاش کردم.... همه به یه حالتی سرزنش نگام کردند ( تا حالا چشمای ماهی های مرده رو نگاه کردین؟؟؟ سلام به دوستای گلم ، این بار با موضوع کاملاً متفاوت اومدم موضوع این بار با بقیه فرق میکنه حداقل برای من خیلی جدید و جالب بود ، توی راه بودم که موبایلم زنگ خورد یکی از دوستانم بود که بهم گفت سریع خودت رو برسون جایی که میگم یه سوژه تازه واست دارم منم زیاد معطل نکردم و خودمو رسوندم به دوست مددکارم و اما داستان ... زن بیچاره هق هق میكرد و اشك میریخت . قتی دلیل اون همه بیتابی و درد را پرسیدم. با نگاهی كه شادی فرسنگها از اون فاصله داشت گفت: «باورتون میشه بچه هفت ساله به جرم مزاحمت برای نوامیس محاكمه بشه؟ پسرم ساسان زندگی ما رو سیاه كرد. اون بچه آدم نیست، بچه شیطانِ . دیگه حاضر نیستم حتی یك روز اونو نگه دارم. هیچ شباهتی با بچههای عادی نداره. »و بعد كه آرومتر شد، تعریف كرد: دختر 9سالهای كه سختترین لحظات زندگیاش را در كنار پدر هوسران و دوستانش گذرانده و مورد آزار جنسی قرار گرفته بود، سرانجام با اقدام مادر نجات یافت.
باز هم حقیقتی تلخ زهرا فقط ۱۱ سال داشت خواست "درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند". به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی ۳۵ ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج. چند روز پیش از خودکشی زهرا مادرش خبردار شده بود که می خواهند دخترش را شوهر دهند، یکی از همسایه ها خبرش کرده بود تا شاید بشود جلوی فاجعه را گرفت. "تلفن زدم به مغازه پدربزرگش، التماسش کردم که با لیلا این کار را نکنند، که زندگی اش را خراب نکنند. گفتم خودم می آیم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفم گوش نکرد. گفت دختر باید برود خانه شوهر چند سال اینور و آنورش چه فرقی می کند." اینها را لیلا می گوید. زن ۳۵ ساله ای که هنوز باور نمی کند دخترک ۱۱ ساله اش خودش را کشته است. از شوهرش که جدا شد، مهریه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشید و در عوض حضانت زهرا را گرفت. چند سال بعد وقتی برای ۸ میلیون تومان بدهی به زندان افتاد زهرا را به خانواده پدرش دادند و دخترک در تمام این چهار سال اجازه یک تماس تلفنی با مادرش را نداشت:"زندانی که شدم هشت ماهی زهرا با من بود. هم زهرا و هم دختر دیگرم که شش ماه داشت. پا به پای من زندان را تحمل می کرد و دم برنمی آورد . یک بار که پدرش آمد ملاقاتش نرفت. اینقدر جیغ کشید و گریه کرد که زندانبان ها رضایت دادند و نبردندش برای ملاقات..می ترسید از پدرش. نمی خواست ببیندش. یک روز پدر همسر دومم آمد ملاقات و گفت زهرا را بده ببرم بیرون اسمش را بنویسم مدرسه. بچه را که بهشان دادم ، یک هفته بعد فهمیدم او را پیش پدرش برده اند. توی زندان کاری از من برنمی آمد. حتی نمی گذاشتند با دخترم حرف بزنم. سه سال تمام از زهرا بی خبر بودم." چند ماه پیش بود که لیلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی هایش را قسط بندی کند. همه امیدش این بود که برای مهرماه زهرا را پیش خودش بیاورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر ۲ ساله اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد.
پدر کودکش وقتی که او زندان بود غیابی طلاقش داده بود. بهانه اش این بود که زنش زندانی است و نگفته بود که بخاطر ضمانت بدهی های من زندانی شده. نگفته بود که من فرار کرده ام او بخاطر من دارد تاوان می دهد. راهی هم برای اثبات این ادعاها نبود. هیچ کس را نداشت و باید روی پاهای خودش می ایستاد و همه چیز را دوباره می ساخت. مثل آن روزهایی که زهرا داشت می مرد و او با فروش کلیه اش دخترک را مداوا کرد و یک چرخ خیاطی خرید و دوباره سرپا شد:"هپاتیت A داشت. دکتر گفته بود اگر درمان نشود هپاتیت B می گیرد. پدرش چند ماهی می شد رفته بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. هیچ کس هم نبود که کمکی بکند. کلیه ام را فروختم یک میلیون. پانصد هزارتومانش را دادم خرج بیمارستان زهرا. با بقیه اش چرخ و وسائل خیاطی خریدم و دستم دخترم را گرفتم و رفتم تهران." همه آن روزها گذشت، لیلا دوباره زندگی اش را ساخت. دوباره ازدواج کرد. یک دختر دیگر بدنیا آورد، چکهای شوهرش که او پشتش را امضا کرده بود برگشت خورد و دوتایی به زندان رفتند. شوهرش فرار کرد ولیلا ماند با همه بدهی ها و بالاخره توانست از آن زندان لعنتی بیاید بیرون و حالا همه فکر و ذکرش زهرا بود. اگر طلاق نامه ازدواج دومش را نمی گرفت شاید هیچ وقت نمی توانست زهرا را بدست آورد. هم زهرا را و هم دو کودکش دیگرش را. می دانست که اگر طلاق نامه نداشته باشد حضانت بچه ها را از او می گیرند. به هردری زد و بعد چند ماه طلاق نامه اش را گرفت تا بتواند سراغ زهرا برود. هنوز روبراه نشده بود که همسایه ها از اهواز زنگ زدند که دخترت در بیمارستان است. خودش را کشته.. دخترک:"کودکم را در اشپزخانه به دنیا اوردم . داشتم غذا درست می کردم ." پدر: "خاک بر سرت باید خودکشی می کردی " این دختر 12 ساله مورد تجاوز برادر 27 سا له اش قرار گرفته وباردار شده است. او را ابتدا به جرم زنای با محارم به دادگاه اورده بودند اما وقتی قضات زندگی دردناک وی را شنیدند پرونده به نفع دخترک چرخید و او حالا در مقام شاکی قرار گرفته است. دخترک یک سال پیش در خانه پدری اش مورد تجاوز قرار گرفته و باردار شده بود. او که حالا از خانه طرد شده از سوی دادگاه به بهزیستی سپرده شده است. وقتی این دختر زندگی پر از دردش را برای قضات تعریف کرد اشک از چشمان انها جاری شد و انقدر انها را تحت تاثیر قرار داد که رسیدگی به پرونده های دیگر را به بعد موکول کردند . دخترک می گوید : برادرم معتاد است او همیشه در حالت خماری به سر می برد اما نمی دانم چطور ان شب حالش خوب بود . از من خواست برایش چای بیاورم حدود 12 شب بود من ظرفهای غذا را شسته بودم و می خواستم بخوابم . رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم . برادرم داشت فیلم نگاه می کرد . من را صدا زد و گفت فیلمش خوب است حالا که پدر خوابیده تو هم می توانی ببینی . وقتی فیلم را دیدم یک جوری شدم خیلی خجالت کشیدم . یک زن و یک مرد در فیلم بودند که کارهای خیلی بدی می کردند و بعد گفتم من نگاه نمی کنم . رفتم به رختخوابم .پتو را تا سرم کشیدم قلبم تند و تند می زد . اما نمی دانم چرا می ترسیدم از زیر پتو بیرون بیایم . حدود یک ساعت از فیلم گذشته بود . من انقدر ترسیده بودم که حتی خوابم نمی برد . از زیر پتو فیلم را یواشکی می دیدم . یک دفعه برادرم به من حمله کرد قلبم خیلی تند می زد. جلوی دهانم را گرفت و با گذاشتن انگشت اشاره روی بینش به من گفت ساکت باش . بعد لباسهایم را در اورد و ........... خون همه تشکم را گرفته بود، من درد داشتم نمی دانستم باید چه کنم . وقتی برادرم مرا رها کرد به دستشویی رفتم بدنم را شستم بعد لباس تمیز پوشیدم.
حقیقت تلخ عزیزان همیشه حقیقت تلخ بوده و ما در جامعه ای زندگی می کنیم که فقر و فحشا بیداد می کنه ... داستانی که من در زیر برای شما گذاشتم جزء حقایق آن است ، دیروز این داستان سیاه رو یکی از دوستانم برایم mail کرده بود و من با اجازه دوست نازنینم والبته با تغیراتی که خود ایشان انجام دادند عینا برای شما عزیزان گذاشتم ... اما نمی دونم آخرش چی می شه ولی خدا به همه ما رحم کنه هیچکدام از مسئولین نه به فکر هستند و نه دلشان میسوزه. واقعاً خدا چه باید کرد ؟؟؟ چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را میگویم. پسر ١٢ سالهای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.غالباً این منم که بدنبال خبر و ماجرا میروم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.» راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟ ادامه مطب رو حتما بخونید ... نظراتون برام خیلی مهمه ... پس یادتون نره ...
دوستای نازنینم اینا حقیقتی از زندگی تلخ جامعه ماست .... از همتون غذر خواهی می کنم که نمی تونم زود بهتون سر بزنم .... و حالا این ماجرای تلخ .... زمانی که دخترک را در پشت میله های زندان دیدم اصلا باور نمیکردم او نیز خلافکار باشد زیرا چهره ی معصومش خبر از غمی بزرگ میداد اسم؟الهه هستم و 20 سال دارم جرم؟فساد و فحشا چرا به این کار روی آووردی؟ اشک امانش نمیدهد و با بقض میگوید: 15 سال داشتم که پدر و مادرم در یک حادثه ی رانندگی کشته شدند از آن زمان به بعد با برادر بزرگم زندگی میکردم که 27 سال سن داشت روزهای خوش ما به آخر رسید زیرا برادرم معتاد به حشیش شد بدبختی هایم دو چندان شد زیرا برادرم تمام وسایل منزل را صرف خرید مواد میکرد به قدری آلوده شده بود که از 50 متری مشخص بود معتاد است برادرم مرا وادار به تن فروشی میکرد و هرشب مرا به مردان ثروتمند اجاره میداد زمانی که اعتراض کردم با سیم کولر به جانم افتاد و مرا تهدید کرد اگر به حرفش گوش ندهم مرا خواهد کشت از آن به بعد هرروزآرزوی مرگ میکردم خسته شده بودم از همه کس از مردانی که به زور به من تجاوز میکردن از مردانی که با دندانهایی زرد و دهنی بد بو مرا میبوسیدند از برادرم که مرا قربانی اعتیاد خودش کر د هرگز برادرم را نخواهم بخشید چگونه دستگیر شدی ؟ برادرم مرا به فردی به نام اصغر خرگوش اجاره داده بود و در مقابل ازش مواد میگرفت روزی اصغر خرگوش مرا به خانه ی فسادی برد و مرا وادار به رابطه نامشروع با همدستش کرد در همین موقع بود که ماموران انتظامی آنجا را محاصره کردند و مرا دستگیر کردند از برادرت خبری نداری؟ برادرم چندی پیش بر اثر تزریق سرنگ هوا مرد حکمت چیست ؟ گریه امانش نمیدهد و با بقضی میگوید؟ افسوس که باید در اوایل جوانیم طناب سرد دار را بر گردنم حس کنم محکوم به اعدام شده ام زیر زنا کرده ام الهه با غمهایش وارد سلولش شد.
یک داستان کوتاه ولی بیار زیبا از طرف یکی از دوستانم به دستم رسید که در زیر می خوانید . قبلا از دوست عزیزم به خاطر اینکه قسمتی از داستان به لحاظ مسائل اخلاقی حذف شده (البته به کلیت داستان لطمه نخورده) و نیز از سایرعزیزان از این بابت که شاید بیان چنین داستانی از لحاظ اخلاقی درست نیست عذر خواهی می کنم .نام این داستان که آبروی یک فاحشه است . بر پدر و مادر مردم آزار لعنت ... اخه نامرد آزار داری ساعت دو بعد از نصف شب زنگ زدی آژانس میخوای ... ما رو کشوندی تو این بر بیابون ... خدا لعنت کنه ... منو از جای گرم و نرم تو این هوای سرد بلند کردی اووردی اینجا ... که چی بشه ... آخه نمی دونم ... روانی ... تو چه لذتی از آزار مردم میبری ... بر پدر و مادرت لعنت ... اصلا نه ... چرا پدر و مادر بیچاره ات ... بر خودت لعنت ... آخه ماه رمضونه نا مسلمون ... حمید همین جور فحش میداد و از لابلای سنگلاخ کوچه باریکی که دور تا دورش را باغ و درخت احاطه کرده بود عبور میکرد حالا شماره تلفنت تو آژانس هست ... بزار برسم ... تا آدرستو از مخابرات نگیرم ول کن نیستم ... مگه دستم بهت برسه . پاش داشت یخ میکرد ... هوای اون شب خیلی سرد شده بود ... سوز بدی میومد ... کوچه خلوتی بود تقریبا در حاشیه شمالی شهر ... پرنده پر نمی زد ... انگار هیچ آدمی دور و بر نبود ... فقط صدای باد بود که لابلای درختای چنار می پیچید ... ماشین رو سر کوچه پارک کرده بود ... از دور که ماشین رو دید خیالش راحت شد ... قدمهاشو تندتر کرد ... سر کوچه که رسید درست روبروش جوب بزرگی بود ... ترسید اگه بپره بیفته توش ... واسه همین به سمت بالای جوب شروع به حرکت کرد ... بلکه پل عابری ... چیزی باشه ... یعنی من از کجا اومدم که حالا نمی تونم اونور برم ... کمی جلوتر که رفت جوب باریکتر شد ... می تونست از روی اون بپره... چقدر تاریک بود ... پاش و لب جوب گذاشت و آماده شد که خیز برداره ... ناگهان حس کرد دستی از داخل جوب محکم پاشو گرفت ... از وحشت نعره ای زد و روی خاک افتاد ... زبانش بند اومده بود و سعی میکرد با لگد پاش و رها کنه ... ه ه ه ول ... ول کن ... اما دست محکم او را گرفته بود ... پاهایش به شدت می لرزید ... مستقیم به جوب و دست خونینی که پایش را رها نمی کرد خیره شد ... بیکباره سر یک زن از جوی آب بالا امد و روی خاک افتاد ... سرش را گوش تا گوش بریده بودند ... سر تقریبا تلو تلو می خورد و هر لحظه ممکن بود که از بدن جدا شود .. حمید قالب تهی میکرد ... زن با صدای خفه ای خرخر میکرد ... ک ... م ... ک دستان زن شل شدند . انگار تمام نیروی خود را جمع کرده بود که همین را بگوید ... حمید که پایش آزاد شده بود .. برخواست و از روی جوی پرید ... مثل برق خود را به ماشین رساند ... مرتب صلوات می فرستاد .استارت زد و پایش را روی پدال گذاشت ... وقتی از کنار زن میگذشت ... کمی آرام کرد ... انگار مرده بود ... حرکتی نمی کرد ... ترمز کرد ... دخترک ته مانده نیروی خود را جمع کرد صورتش را به سمت اتومبیل چرخاند و دست چپش را بسمت حمید باز کرد ... و با نیروی تمام فریاد زد کمک ... ک ... م ... ک ... حمید هر چه کرد نتوانست پدال را فشار دهد ... ترسش کمتر شده بود ... دختری بیست و دو سه ساله که سراپایش غرق خون بود ... معلوم بود دقایقی دیگر خواخد مرد ... تردید داشت خدایا چکار کند ... نکند دام باشد ... اما نه ... چه دامی ... دخترک را سر بریده بودند ... اطراف خود را نگاهی انداخت ... خبری نبود ... دستگیره را کشید و آرام پیاده شد ... بسمت دختر رفت ... خانوم خانوم اگه زنده ای ؟ اگه زنده ای دستاتو تکون بده ... انگشتان دختر به آرامی باز شد و بسته شدند ... مثل اینکه زنده اس ...بسرعت صندوق را باز کرد ... چادر ماشین را برداشت و روی صندلی عقب انداخت ... بسمت دختر رفت و داخل جوب پرید ... وای چه وضعی داشت ... چقدر وحشتناک ... دستش را به آرامی زیر سر و گردن دختر برد و با دست چپش جفت پاهای او را بغل کرد... یا علی ... یا علی ...دختر سبک بود تقریبا شصت کیلو شاید کمتر و ... بلندش کرد و به طرف سینه بالا اوورد ... مثل اینک زیر لب چیزی میگفت گوشش را نزدیک دهانش برد یا ... فا ... ط ... مه ... ز ... ه ... ر ... ا ... (ادامه مطلب رو دنبال کنید وگرنه از دستتون میپره......) مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... . ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده ." خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
|